دلواره ها...

 

تا شقایق هست...زندگی...باید...

 

 

هنوز هم آنجاست!

با چهره ای اندوده از غبار سالیان دور
و لبخندی زیباتر از رویش تمام جوانه های زمین

ایستاده است و نگاه می کند؛

که من چگونه نا امیدانه به رویش بیرحمانه ی شقایق ها می نگرم
و هر بار که شقایقی تازه می روید
روز دیگری را می شمارم
و بر
" اوزیریس " ،
الاهه ی جاودان زندگی بخش بذرها
لعنت می فرستم،

و عقده ی شکایت از جوانه زدن سرخ شقایق ها را
بر سر دستانم خالی می کنم...


دستانی که روزی_ آن پیشترها_ آبستن یک هنگ سیاه نانوشته بود
اما در آخر
چیزی جز زال نزایید !

 



دستان لاغری که امروز
پر پر سرخ شقایق ها را در دل به خون می کشد
تا تنهایی سپید هنگ سیاه شکست خورده اش را
امیدوارانه رنگ بزند...

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ - نیلو فر ا نه


برای بار آخرین، تنها نگاهی کن به من!

یک)

بیست و چهار ساعت، در واپسین لحظات انتهایی حضور

برای آن دخترک سال های دور

زیادی زیاد خواهد بود!

آن بیست و چهار ساعت

طولانی ترین لحظات زندگی من است؛

طولانی تر از اشک های " فرییا " الهه ی باروری زمین

که سال هاست برای زایش این گستره ی آلوده می گرید

طولانی تر از راهی که خورشید از ازل برای روشنایی چشمان ماه در مدارش می پیماید

طولانی تر از عمر مومیایی فرعون!

حیف...

بیست و چهار ساعت زیادی زیاد خواهد بود...

 

دو)

آن بیست و چهار ساعت تا امروز کجا بوده اند؟

آن روز که خدایان بی رحم، بر سر زندگیم شرط بستند و قمار را باختند

آن روز که به خانه آمدی و دستانت را دیدم و ابرهایی به وسعت کائنات در دلم می بارید

آن روز که کودکی ام را همراه مرغ عشق هایم در خاک دامنگیر باغچه دفن کردم

حیف...

 بیست و چهار ساعت زیادی زیاد است...

 

سه)

آن بیست و چهار ساعت مدت هاست که آمده اند و رفته اند؛

روزی که غم غریب چشمانت سخت تر از گردبادهای تمامی کویرهای این زمین پست ویرانم کرد

روزی که روبروی کعبه نشستم و گفتم:

خدایا! باشد... این بود؟ همین؟؟

روزی که آنقدر مردم

که دیگر نتوانستم هیچ چیز را به خاطر بیاورم

و رویاهایم میان لبخند قدیمی آیینه گم شدند

و هیچ کس مرگ مرا جدی نگرفت

و هیچ کس مرگ مرا به خاطر نیاورد

و هیچ کس...

حیف...

 بیست و چهار ساعت زیادی زیاد بود...

 

 *

پ.ن.   بیست و چهار ساعت گذشت! بدون ویرایش...

پيام هاي ديگران ()        link        ٤ تیر ۱۳۸٧ - نیلو فر ا نه


افسانه

شاه ايران بودم،

در كشاكش نبرد،

زنان و كودكانم را از بيم نام بد،

در امواج سند رها كردم.

 

 

 

اديپوس بودم،

در طغيان هاي گريز از سرنوشت،

به گفتار پيشگوي دلف،

باز به دست تقدير گرفتار آمدم.

 

 

 

مادر موسي (ع) بودم،

در پي الهامي مكتوب،

محبوبم را به دست خداي نيل سپردم.

 

 

 

سقراط بودم،

در مرز دانستن و ندانستن،

جام زهر را از دست زمانه سركشيدم.

 

 

 

 

به جرم پاکی و بی گناهی،

 

در قعر اندیشه ای کور،

 

در گور تنگ اعراب زنده به گور شدم.

 

 

 

زليخا بودم، در تمناي حسن و جمال.

بلقيس بودم، در اوج شوكت و جلال.

 

 

از ماوراء ذهن عبور كردم و دانستم،

بعل را نپرستيدم، به آمون پشت نكردم،

و زنده زنده سوزانده شدم.

 

 

... و تمام لحظه هاي تاريخ را،

اين چنين لحظه لحظه پيمودم.

زمان باز ايستاد و هر بار،

پا جاي پاي خويش نهادم،

و همچون افسانه ي مرغ عنقا سوختم،

و از فراز قله هاي دور،

باز از خاكستر خويش برخاستم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ ن.   معروف است سلطان جلال الدین خوارزمشاه در شامگاه روزی که بنا بود فردایش با چنگیز خان پیکار کند زنان و

 

کودکانی را که همراه با کاروانش بودند از بیم تجاوز مغولان در رود سند رها کرد.

 

 

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٥ شهریور ۱۳۸٦ - نیلو فر ا نه


مرا با اين نام می شناسند

نام  من،

از جاذبه ي نوش يك    نگاه،    تا شكاف  انتظار دو    ديدار    را پيموده است.

از   "ن"   تا    "ر" ..     ...     چه فاصله اي هست !

.....

همه چيز با  "ن"  آغاز مي شود. آنجا كه زندان غمگين تن پايان مي يابد، آنجا كه پايان روزگاران نگران است.  "ن"،  با لحن كوبنده و پر صلابتش، با آن وزن شيرين آهنگين، وقتي كه مقابل ديدگان خونين نسترن ها و ياسمن ها به صلابه ا ش مي كشند !

 

و نام من اين گونه آغاز مي شود،

با   "نون"  نيامدن ها، نگفتن ها، نماندن ها؛

و مرا هم آغاز مي كند، در آستانه ي اين پايان يافتن.

 

پيچ در پيچ، حلقه بر حلقه، سوار بر  "ياي"  مناداي  "يا"  مي شود. در انتهاي همگرايي چشماني كه به سوي آسماني ابري دوخته است؛    "يا "   .....    حرف تمنا؛

"يايي"  كه آخرين نقطه ي آن، بغض كهنه ي خواهشي ست همراه   آه؛  صدايي كه ناگفته در گلويت _ سال ها و سال ها_ مي ماند و جا خوش مي كند، و باران فرو خورده  ا ش را _نم نم_ در دل   "ل"  مي ريزد:   "لام"؛

 

"لام"  لحظه هاي لاجوردي،  "لام"  لحظه هايي كه غروري بلند مي شكند و در خويش فرو مي ريزد،  "لام"  هنگامي كه كبوتري را در لانه سنگ مي زنند و بالي تا انتها انحنا مي يابد،  "لام"  لبخند لاله هاي واژگون دشت،  هنگامي كه رو به سوي خاك فرو مي غلتند.

 

و از اين لحظه تا   "واو"  نفس كوتاهي ست؛   "و"  كه همواره جريان دارد، در بطن هر آوا و نوايي. آرام و مطمئن چون ستوني ستبر واژه ها را به دوش مي كشد، در نفس مي نشيند و مي نشاند؛

"و"  كه گمشده ي پيوند    من ... تو   است، واج بر باد رفته ي نقطه چين ميان   من ... تو !

 

و   "ف"  صداي فاصله هاست؛ صداي فرياد حزن آلود فرداهايي كه از راه مي رسند و بدون تو عبور مي كنند، صداي فراموشي غمگين خاطره ها، صداي فرصت هايي كه ناگشوده مي گريزند و از زندان زمان اين جهان فرار مي كنند، به اميد رسيدن به دنيايي ديگر، تا   "رايي"   از جنس رؤيايش آنها را بنوازد و بگشايد؛

 

"ر"   روشناي روز آزادي،   "ر"   راستي،   "ر"   رفاقت،   "ر"   با هم روانه شدن ها،  "ر"  آخر همسفر شدن ها؛   "ر"   راز رنگين تحدب شرمگين چشمانت .....

و اينجاست !

"ر"  راهي ست كه من بدان ختم مي شوم، راهي كه اين چنين پيموده مي شود تا مرا اين گونه بخوانند؛

و اما ...

حيف، كه اين خواندن از آن   من   نيست. كه   آن،   من   نيستم.

مرا اين گونه مي شناسند و من   آن   را نمي شناسم؛

حيف، كه مي شنوم، اما اين نام را خواندن،  پاسخي نيست،

كه  نه، اين   من   نيستم، كه با   آن   بيگانه ام.

حيف، كه تفاوت اين بيگانگي، راه طولاني ميان همان  نگاه   و  همان   انتظار   است؛

و دريغ از پاسخي و ندايي، حرفي و صدايي...

 

و اينگونه نام من پايان مي يابد، در هنگامه ي آغاز شدن ها؛

و آوايي، واژه اي، نامي در فضاي خالي   "ن"   و   "ر"   معلق مي ماند.

و من نگاه مي كنم، به فاصله اي كه ميان   من و آن   هست، مسافتي كه بعد آن به اندازه ي   فاصله ي ميان  ابروان  من    است؛

همين !

و    تو   مي داني،

" كين تفاخر از  سر شوخي ست،

                                                     نازنين !"

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٥ امرداد ۱۳۸٥ - نیلو فر ا نه


من به بی سامانی باد را می مانم...

 

گفت: مثل بادي؛

 هر لحظه به يك سو، هر بار به يك هوس.

 مي گذري؛ مثل ابرها، مثل هواي بهار، مثل باراني كه لحظه اي مي بارد و لحظه ي ديگر تنها خاطره ي خيس روشني ست. هيچ چيز در خاطرت نمي ماند، نه آن خانه ي قديمي، نه آن درخت انجير معابد، نه عقيق ها، نه نگاه ها، نه...

نگاه كردم. گفتم: مي گذرد...

 رنجيد.

با خودم گفتم: با خودت چه كرده اي؟ هر روز جنگ، هر روز فكري، كلامي، خواهشي را به صلابه كشيدن، هر روز فراموش كردن رفتن ها، آمدن ها. گذشتن و گذشتن، و تكرار اين كه نبايستي بگويم هيچ...

 

و ندانست گذشتن، و پنهان كردن آنچه آشكارا هستي اش را از ژرفاي وجود آدمي فرياد مي كند چقدر دردناك و غم انگيز است...

***************

 

گفتم: رازم را نگاه مي دارم، در سكوت، همچون آبگينه اي سر به مهر كه در آغوش امواج دريا جذر و مد مي كند.

گفت: نمي تواني! چشم ها، همچون آيينه ها ترجمان حقيقتند، شيشه ها زاينده ي انعكاس نورند. مدفون كردن فرياد رازها با به جنگ آيينه ها رفتن؟ خاموش كردن نواي واژه ها با به روشناي شيشه ها پشت كردن؟!

 

گفتم: مي جنگم؛ با تالار آيينه هايي كه روبرويت قرار مي گيرند و روزهاي پشت سر را نشانت مي دهند، با عطر مست كننده ي بنفشه هايي كه در آستانه ي بهار، خندان، فراموش نكردن را به يادت مي آورند، با تك دل، سرباز خشت كه بر سر تمام وجودت شرط مي بندند و قمار را مي بازند.

 

و جنگيدم. با حقيقت نگاه ها، با آن ورق پاره هاي خط خطي كودكانه، با بنفشه ها، با آن عصر هاي باراني، شبهاي شلوغ، نفسهاي پر اضطراب، قدم هاي به انتظاري كه سپري كردم...

و عجيب، كه از تكرار ها مي ترسم، و  همه چيز روشن تر از تلالؤ آفتاب سحر گاه در خاطرم مي ماند و هيچكس نمي داند...

 

"جنگ، چيزي جز ويراني به همراه نمي آورد. بجنگ، اما روحت را ويران نكن، بجنگ، نه تا زماني كه رسول قلبت فرمانده و فرمانبر است، تا وقتي كه چيزي براي مبارزه وجود داشته باشد.

 اينچنين گفت.

***************

 

روزها جنگيدم؛ بي هيچ صلحي، بي هيچ تسليمي، بي هيچ پرسشي. هنگام بودن براي نبودن جنگيدم و هنگام نبودن براي بودن؛ در هر دو جبهه، مثل بادهاي هوسباز، هر لحظه، از هر سو كه بوزند...

گذشتم.

گذشت.

و هيچ باقي نماند جز لبخندي سرد ميان شبي تنها در خاطره اي دور، جز چشماني غم آلود، لحني اندوهگين و وجودي خسته. خسته از جنگ با آنچه داشتم و نداشتم.

 

گفت:  بس نيست؟ اين همه يكه و تنها نبرد با اين دستان لاغر بس نيست؟؟

 

هيچ جنگي ابدي نيست. خسته و غمگين و زخمي تسليم شدم و قطعنامه ي صلح را با خون امضا كردم. در ميان نگاه آزار دهنده ي آيينه ها، در برابر زمزمه هاي طعنه زننده، در مقابل سكوتي نگران اما استوار كه جنگيدنم را نظاره كرد، و صدايي محزون _در ميان درختان داغديده ي مرداد كه گاه خنكاي وزشي را تمنا دارند_  كه آسمان را نگريست و به بادم تشبيه كرد...

 

ايستادم. لحظه ها را با خود مرور كردم و تلخ گريستم، و هميشه در خاطرم ماند كه چگونه وقتي مبارزه كردم به سبب جنگ از من انتقام گرفتند، وقتي تسليم شدم به بهانه ي صلح، و وقتي حزين و خاك آلود به انتظار كمك ايستادم گفتند خائني، و مجازات خائنين انتقام بزرگي ست، بدترين نوع مرگ، در مقابل ديدگان آنچه نه برايش، كه در برابرش مي جنگيدي.

و سال ها در اين مرگ شكنجه شدم.

 

گفت:  بادها گاه طوفانند و گاه نسيم؛ گاه مي غرند و مي خروشند و نماد طوفان و زايشند، گاه مي رقصند و مي خوانند و نماد نسيم و نوازش.

 

گفت: مثل بادي...

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۸ خرداد ۱۳۸٥ - نیلو فر ا نه


تنهاتر از غريقی بر تخته پاره ای ميان اقيانوس

دير زماني مي انديشم،

و خودم را به ياد مي آورم.

من.

من!

مني كه يك شب و هزار شب، همين جا، تنهاي تنها، برگ هايم را يك به يك سياه كردم و سپيد گذاشتم، و دست آخر سياه ها خاطره شدند و سپيدها يادگار ماندند.

نوشتم، چون حرف هايي هست براي نگفتن، و حرف هايي براي گفتن؛ و من گفتني ها را نوشتم تا روزي از پس سال ها، شايد، به ياد نگفتني ها بيفتم.

بعضي برگ ها سياه شدند و  بعضي سپيد ماندند؛

يكي در ميان، هريك منتظر آمدن ديگري،

مانند حقيقت ساده ي فاصله اي كه ميان انگشتانت هست.

مني كه با فراموشي ها همسفر شدم...

با زندان خاطرات كهنه ي گزنده،

با رنگ كابوس،

با شک ...

و باز نفهميدم آن چرايي را كه بايد با چگونگي اش ساخت!  باز نفهميدم كه كيستم، باز نفهميدم فلسفه ي غريب اين آمدن و رفتن ها  را.

من؛

من ديوانه، كه رو به ماه دراز كشيدم، ماه در چشمانم خانه كرد، تب كردم، جنون گرفتم، و سال ها و سال ها نه مردم و نه زنده ماندم.

مني كه خنديدم، بدون اينكه شادي را بشناسم، و گريستم، بي اينكه از خويش خالي شوم.

مني كه آتشفشان هاي خاموش را به آتش نشاندم و كلاغ ها را به سوگ...

 

چه شب سنگيني ست امشب؛ بيرون هياهوي باد و انگار نم نم باران مي آيد.

تن باغچه به بوي باران دچار مي شود. شمعداني ها به اشك مي نشينند.

صداي باد بهار در گوشم نوسان مي كند. باد حمل، ثور، جوزا.  باد همه ي سالهاي زمين. باد هوسباز؛

همانند من، در من:

كسي كه روزهاست گم شده است،

با هيچ كس،

به تنهايي،

تنها تر از غريقي بر تخته پاره اي ميان اقيانوس.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥ - نیلو فر ا نه


وه، مگر به خواب ها ببينمت!

بامداد، خبري خوش رسيد:

ديشب، خواب تو را ديدم.

*

سكوت جاري ميان تنفس شبانه ام،

طولاني ترين سكوت است.

اندك زماني براي لختي آرميدن،

و دير زماني براي فصلي انديشيدن.

و تصور آهنگ صدايت،

وقتي راز امروز را به يك زبان،

و جادوي فردا را به هزار زبان،

باز مي گويد.

و روياي خوب آمدنت،

در خواب...

*

                         به تو انديشيدن،

                                          سكوت من است.

                                                            زيباترين معناي معماي جاودان بودن!

      

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٥ فروردین ۱۳۸٥ - نیلو فر ا نه


عبور

مهر تو عكسي بر ما نيفكند

آيينه  رويا، آه  از  دلت ، آه !

 

 

و تو آمدي؛

و من در آستانه ي در بودم.

ساعت ديواري بارها چرخيد و چرخيد،

و عقربه هايش همانند تيري از چله ي كمان رها شده،

بر خانه هاي سياه و سپيد شطرنج دل من نشست.

قطره اي ماه، پريشان، از نهانگاه خاطراتت چكيد،

و در بازتاب من آيينه شد.

دستانت، پر از بهار،

پرستوي كوچكي را بر سر شانه هايم نشانيد،

و ترانه ات، در فاصله ي دوردست دو دست،

خاموش شد.

ستاره ي قطبي، راهنما _ همچون گوسفندي از گله گريخته! _

غربت دور آهي را بر سينه ي آسمان نگاشت،

و من،

در آن فراموشي دور،

در انتهاي قصه،

غصه ي هجرت را بر آستانه ي در نهادم،

و بيصدا، از ميان انبوه كر كننده ي سكوت،

عبور كردم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٩ اسفند ۱۳۸٤ - نیلو فر ا نه


خيال سبز

قصه ي پيوند ما افسانه بود

مثل پيمان ميان باد و برگ

من ولي ماندم كنار اين خيال

ليك برگم شد اسير دست مرگ.

 

قصه ي رؤياي من پايان نداشت

وقت غرق آسمان در بحر شب

در كنار ساحل درياي خواب

در هياهوي توهم زاي تب.

 

آسمان زندگي نمناك بود

مثل حس اشك در سوداي چشم

در شباهنگ كف آلود زمان

موج مي زد در نگاه موج، خشم.

 

مرغ درياي دلم سامان نداشت

روي سنگي دور مي زد بال و پر

كاش مي شد شب بگويم با نسيم

قلب من را تا ستاره هر ببر.

 

چشم مي خواست قفل دل را وا كند

راه حلش را به دستان تو يافت

صبر كردم تاسپيده، تا سحر

چشم هايم يك خيال تازه بافت:

 

باز اقاقي توي گلدان پا گذاشت

در خيال تازه ام نوري دميد

عكس دل روي خم دريا فتاد

مرغ عشق از شانه هاي غم پريد.

 

باز آمد از پس اندوه دل

بوسه زد بر روي قلب خسته ام

شعله در فكرم درخشيدن گرفت

باز شد قفل كلام بسته ام.

 

ناگهان من سايه اش را لحظه اي

ديدم و برخاستم از ناز خواب؛

شادمان رفتم به سويش با بهار

حيف؛ رفت و محو شد از روي آب

 

باز مي پيچيد در شب هوي باد

حس سبزي بر دلم مرهم گذاشت

در كنار عكس مه زانو زدم

قصه ي رؤياي من پايان نداشت.

پيام هاي ديگران ()        link        ٤ اسفند ۱۳۸٤ - نیلو فر ا نه


و تابستان

می گذرد؛

 بی هیچ خداحافظی. بی اینکه لحظه ای  باز گردد و شک کند که  نکند چیزی  بر جا گذاشته باشد. 

 بی اینکه لحظه ای دستی شود و  واژه ای بر برگ زمان  بنویسد: دارم می روم!

می گذرد... تير کج خلق و مرداد آتشين و شهريور کسل کننده هم ؛ با تمام خاطراتی که میان روزهای خود نهفته دارد.

 چه نزدیک به یادم هست؛ تابستان، حیاط خانه مادربزرگ، آن حوض پراز ماهی، درخت های قطره طلا، نرده های رنگ پریده زیر آفتاب داغ تابستان. بوی گس ياس و شیرینی گيلاس ها، و ایوانی که هر وقت اقاقیاهای آویز کنار دیوار حیاط را می چیدم زیر پله های آن پنهان می شدم و پرپرشان می کردم. چه روشن به یاد می آورم مادربزرگ را ، روی آن صندلی چوبی قدیمی، کنار سماور و آن فنجان های بلور چای دارچین.

 مادربزرگی که هر صبح موهایم را شانه می زد و می گفت: پناه بر خدا ! بلند تر از شب يلدا، سياه تر از شب هجران است...

 

و تابستانهای داغ هم چنان می گذرند. گذری به سرعت راندن آن سه چرخه ی قدیمی کنار حیاط که کودکیم را بر روی چرخهای آن جا گذاشتم و عبور کردم، بی هیچ خداحافظی... بی اینکه لحظه ای بازگردم و بنگرم که هنوز عطر اقاقیاهای پرپر شده از زیر پله های ایوان جاریست، و درخشش رنگين ماهی ها زیر تابش خورشید ظهر، بوی نم خاک و سبزه و آب هنگام غروب، طعم چای دارچین،

 

 و صندلی چوبی خالی مادربزرگ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢ مهر ۱۳۸٤ - نیلو فر ا نه